تبليغاتX
ورود ممنوع

ورود ممنوع

آهنگ انتظار

آهنگ انتظار تلفن اداره استاندارد استان تهران آهنگ دوماهی گوگوش بود و دلم می خواست ۱۰ دقیقه پشت خط منتظر می ماندم. گرچه همچین خیلی هم کمتر از ده دقیقه طول نکشید تا جوابم را بدهند!
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 11:57  توسط   | 

House of Saddam

بی نظیر است. بازی آغداشلو مثل همیشه معرکه است. تنها ایرادش این است که هنرپیشه نقش صدام چندان قصی القلب و جبار به نظر نمی رسد!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 19:52  توسط   | 

Crossing Over

در مورد مهاجرت است. طبق معمول يك خانواده ايراني پاي ثابت ماجرا هستند. در مورد تعصبات خركي خانواده هاي ايراني حتي در غربت است و تلاش يك زن مكزيكي براي گذشتن از مرز و رسيدن به يك زندگي بهتر ، در مورد دختر مسلماني كه به علت عضو شدن در چند سايت اسلامي به عضويت در گروهك القاعده محكوم و از آمريكا اخراج مي شود و يك پسرك كره اي كه با دوستانش سرقت مسحانه مي كند و ... فيلم چند داستان را همزمان دنبال مي كند. يك دختر استراليايي كه حاضرمي شود به خاطر گرفتن اقامت با مردي كه در اداره اقامت كار مي كند رابطه ج.ن.س.ي طولاني مدت برقرار كند و يك مردك يهودي كه تورات را با آواز مي خواند و امتحان معارف يهودي مي دهد تا به عنوان مروج دين يهود اقامت بگيرد . فيلم جالبيست و ارزش ديدن دارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 8:39  توسط   | 

Powder Blue

چند داستان موازی حول موفقیت و رسیدن به یک زندگی خوب. بیشتر فیلم در یک استریب.تیز. کلاب می گذرد. اگر ببینید بدتان نمی آید ولی اگر نبینید هم چیزی را از دست نداده اید!
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 20:50  توسط   | 

هدیه

بچه مثل هدیه ای از طرف خداست. مثل یک بسته پستی خیلی گرانبها که دست هر کسی نمی شود داد.وقتی این بسته پستی ارزشمند به علت اینکه سرفه های وحشتناک می کند از طرف مهدکودک امانت گرفته نمی شود چاره ای نیست جز مرخصی اس ام اسی گرفتن و مراقبت از این بسته کوچولوی دوست داشتنی که نمی دانم چرا پیش صاحبش اصلا سرفه نمی کند!


در راه برگشت از مهد کودک!:

-مامانی منو بغل می چنی؟

-نه عزیزم تو ماشالله سنگینی من کمرم درد میگیره!

-چرا نه؟ آخه تو عاشق من هستی!

-خب عزیزم من عاشق بابا آرش هم هستم ولی بغلش نمی کنم که!

-آخه من کوچونوئم! مریضم! ببین! (و با یه قیافه خنده دار احمقانه نگاهم می کند!)

متاسفانه چاره ای نیست و بغلش می کنم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 16:30  توسط   | 

حریم شخصی

روزی یکی از آقایون همکار سر درد و دلش باز شد که خانوم من اصلا از من نظر نمی خواهد و من با اینکه دوست دارم موهاش بلند باشه موهاشو همیشه پسرونه کوتاه می کنه!

یکی از آشنایان که خانومی با قد حدود 165 سانتی متر و وزن بالای 90 کیلو بود به خاطر شوهرش رژیم گرفته و شده 70 کیلو! شوهرش با همین هیکل باهاش ازدواج کرده بود و بعد از ازدواج یکهو نظرش عوض شد و هوس کرد یه زن لاغر داشته باشه! 

مردی رو میشناسم که خدا بیامرزدش ولی وقتی زنده بود چون خانومش خیلی دوست داشت همسرش موهاش بلند باشه موهاشو تا رو شونه هاش بلند کرده بود و خانومش هر روز صبح موهاشو شونه می کرد و می بافت و کلی هم با آب و تاب برای همه این افتخار رو تعریف می کرد!

به نظر من همونطور که حریم شخصی تو جامعه باید رعایت بشه در زندگی خانوادگی هم رعایتش لازمه. باید قبول کنیم آدمهای دورو بر ما - چه همسر و چه بچه ها- علایقی دارند که ممکنه با علایق ما 180 درجه تفاوت داشته باشه و اگه واقعا دوستشان داریم و عاشقشان هستیم نباید با زور اونها را مجبور به انجام کاری بکنیم که تمایلی به انجامش ندارند.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 22:21  توسط   | 

قصه

دیشب ناگهان صدای پسری آلن دولونی شد و مجبور شدیم ببیرمش دکتر حدود 12 شب بود که خسته و خراب برگشتیم منزل و پسری در حالیکه از درد گلو و ک.و.ن ش می نالید از خستگی بیهوش شد! (یک آمپول اساسی جناب دکتر براش تجویز کرده بود تا صدای گرفته خروسیش یه کم بازتر بشه!) رفتن به مهدکودک برای سه روز ممنوع شد و امروز من در نقش زهراجون و نگار جون و سارینا جون و غیره هم سه تا کتاب داستان قصه خوندم ، هم بازی کردم، هم دعوا کردم، هم بوس و بغل کردم، هم دستشویی بردم، هم غذا دادم ، هم دست و صورت شستم و هم تانگو رقصیدم! آقای مریض هم از موقعیت به دست آمده کمال سوء استفاده رو کرد و کلی خرابکاری ارائه داد و بعدشم یه قیافه غلط انداز به خودش گرفت که آخه دعوا نچن! من مریضم دیجه! گلوم درد می چنه! امروز کلی هم اسامی حیوانات و صداهاشونو تمرین کردیم و موفق شدیم واژه نه چندان صحیح پلنج رو به پلنگ اصلاح کنیم! نمی دونم چرا همه از خانه داری فرار می کنند به نظر من که خیلی بهتر از سرکار رفتن و سروکله زدن با یه مشت آدم دور از جون شما روانیه!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 15:8  توسط   | 

دعوا!

1-دو نفر به اسم طلا و نقره در وبلاگ من دست به یقه شده اند! آقایون/خانومها خواهش می کنم بروید سرکوچه خودتان دعوا کنید!

2- یکی از دوستان که خودش خانم متاهلیست تصور می کند یکی از همکاران خانومش بهش نظر سوء دارد! از من راهنمایی خواست من هم بهش گفتم خیلی بی شوخی بهش بگو که اگر شما بعله من نخیر!!!

3- هرچه می گوییم نره! هی می گویند بدوش! بابا نره نره نره شیر نداره! می فهمین؟؟؟

4- پسری حالا گردنش اوخ شده! گمان کنم به پولور یقه اسکیش حساسیت داده!

5- از این به بعد می توانید مرا بامزی صدا کنید! چون خیلی قدر قدرت بودم و خودم نمی دانستم!

6- رژیم لاغریم به سختی پیش می رود. نخوردن شیرینی و شکلات برای دو هفته زجرآور بوده ولی چاره ای نیست دیگر، برای ویکتوریا نشدن باید ایثار و فداکاری و از شکم گذشتگی به خرج داد!!!

7- کتاب چهارچهارشنبه و یک کلاه گیس بهاره رهنما را نصفه خواندم. پراست از داستانهای کوتاه شیرین و لذت بخش. نویسنده اش را خیلی دوست دارم چون با اینکه می شود گفت یک جورهایی از هیکلش پول در می آورد کلا به فکرش نیست و دقیقا متضاد من است که همیشه این اضافه وزنه جلوی چشمم است!

8- امروز به خاطر سبقت غیرمجاز دستگیر شدم و دیر رسیدم سر کار! اگر یک راننده تریلی خیلی جنتلمن به تورتان بخورد و بهتان راه بدهد به نظرتان بی ادبی نیست که با سرعت کمتر از 100 کیلومتر از کنارش رد شوید! تازه سرعت من فقط 60 تا بود!


+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 18:43  توسط   | 

تب!

امروز را مرخصی گرفته بودم تا به هزار کار عقب افتاده که عموما کارهای بانکی بودند برسم. ساعت حدود 6 صبح بود که حس کردم کنارم یک بخاری روشن شده! دست که زدم دیدم پسری آمده زیر پتو کنارم و ناله کنان دارد از تب کردنش برایم می گوید! چنان از جایم پریدم که انگار زیرم فنر گذاشته بودند. دست به پیشانی و پاهایش زدم عین تنور گرم گرم بود و با ناله و بعض و آه می گفت مامانی من تب چَردم! چاره ای نبود باید قبول می کردم که مرخصی ام کلا برباد رفته! بلند شدم و در آغوشش گرفتم. چندوقتیست به شفابخشی بوسه هایم ایمان آورده ام. پس گفتم می بوسمت تا خوب شوی. خوب خوب... پسرک در آغوش من به خواب رفت ساعت 8 بود که گریه کنان از خواب پرید. به جز یک قاشق استامینوفن کاری نمی توانستم بکنم. شربت تلخ را به سختی فروداد و دوباره از آن بوسه های شفابخش خواست. یکساعت که گذشت تبش برید اما همچنان مریض احوال بود. به سختی توانستم به یک کارم نصفه نیمه برسم. برایش غذایی که دوست داشت درست کردم با سالاد و ماست وسوپ پیاز با آب ماهیچه و مرغ آنهم آب ماهیچه و مرغ طبیعی نه مصنوعی! اما لب نزد! حالا حالش بهتر است روی سرامیکهای توی راهرو با مداد شمعی یک اثر پیکاسویی کشید و با پدرش خوابید. .قتی مریض می شود خیلی آرام و حرف گوش کن تر می شود. اگر امروز حالش خوب بود فکر کنم اثر هنریش را روی دیوار ارائه می داد و یک امضای آرمان خانی هم پایش می انداخت!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 14:52  توسط   | 

مشاوره روانشناسی

مادرم روانشناس باتجربه ایست که تجربه یکسال کار کردن در بیمارستان روانی رازی(همان امین آباد خودمان!) ، بيمارستان معتادين ونك، موسسه نابينايان و .. را دارد. او با وجود ممانعت پدرش از تحصيل سال ۱۳۵۰ ليسانس گرفته ! آدم باتجربه ايست و يك جورايي همه فاميل با او مشورت مي كنند ولي من چون مادرم است اصلا قبولش ندارم! چون روانشناس هم هست اصلا روانشناسها را هم قبول ندارم!

مهد آرمان يك دوره ۸ جلسه اي براي آموزش ۱۶ مهارت به اوليا گذاشته كه جلسه اولش را من هفته پيش رفتم و اين جلسه نوبت آرش است. جلسه پيش من مشكلات عصبي بودن آرمان و پرت كردن همه چيز و بهانه جوييهايش و خرابكاريهايش را براي دكتر توضيح دادم و او مصرانه خواست خودش را ببيند. حالا جلسه دوم است و بعد از جلسه من مي برمش تا دكتر با او صحبت كند. مسخره ام نكنيد ولي فكر مي كنم همان يك جلسه هم مرا خيلي آرام كرده و با شنيدن مشكلات بقيه بچه ها برايم ثابت شده بچه ام كه تا حالا فكر مي كردم بدترين و سخت ترين بچه روي زمين است را بايد از سر تا پا طلا بگيرم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 9:34  توسط   |